درباره نویسنده
Oracle
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • Oracle
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠
  • PaRaSiTe
  • Backgammon
  • پنجشنبه ٩ تیر ۱۳٩٠
  • پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩
  • پنجشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٩
  • جمعه ۱٤ آبان ۱۳۸٩
  • شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٩
  • چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٩
  • دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۸
  • جمعه ۳٠ بهمن ۱۳۸۸
  • سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸
  • My new version of reality
  • پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸
  • پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸۸
  • جمعه ٢٢ خرداد ۱۳۸۸
  • دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۸
  • شنبه ٩ خرداد ۱۳۸۸
  • Realityyyyyyy
  • چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸۸
  • پنجشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فرام اوراکل این ایران
  • با سبزنای گندم چنگیز
  • چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧
  • یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٧
  • شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٧
  • Chocolate Lover's Misfortune
  • Self-Respect
  • Simplicity
  • خیلی دور
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • دی ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • مهر ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • بهمن ۸٦
  • دی ۸٦
  • آذر ۸٦
  • آبان ۸٦
  • مهر ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
  • فروردین ۸٦
  • اسفند ۸٥
  • بهمن ۸٥
  • آبان ۸٥
  • مهر ۸٥
  • شهریور ۸٥
  • امرداد ۸٥
  • تیر ۸٥
  • خرداد ۸٥
  • اردیبهشت ۸٥
  • فروردین ۸٥
  • اسفند ۸٤
  • بهمن ۸٤
  • دی ۸٤
  • آبان ۸٤
  • مهر ۸٤
  • شهریور ۸٤
  • تیر ۸٤
  • خرداد ۸٤
  • اردیبهشت ۸٤
  • فروردین ۸٤
  • اسفند ۸۳
  • بهمن ۸۳
دوستان من
     
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



اوراکل
 
نویسنده: Oracle - چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠

۲۷ ساله شدم اما هنوز هم عاشق شیرکاکوی داغ داغ با کیک هستم

۲۷ ساله شدم اما هنوز هم می‌رقصم، می‌خونم، بلند بلند حرف میزنم، می‌دوم، میپرم، بلند بلند میخندم،

۲۷ ساله شدم اما ۲۷ سالگی اونقدرها هم که فکر می‌کردم "پیر" نیست.

-------

رقص انگشتانت را بین موهایم دوست دارم، خنده‌هایت را و نوازشهایت را، حتا اخمت را هم دوست دارم. میخواهم با تو باشم، روز و شب، میخواهم دست به سیاه و سفید نزنم، فقط کنار تو بنشینم. میخواهم ظرفهای آشپزخانه روی هم انبار شوند و من بی‌خیال فقط به تو لبخند بزنم، میخواهمت، شدید میخواهمت. 

--------

 دستهایم را می‌کشم، کش می‌‌آیند، بلند میشوند ، به تو میرساند و به دورت حلقه میزنند، کش می‌‌آیند و کش می‌‌آیند و به دورت میپیچند و میپیچند و تو را به من نزدیکتر و نزدیکتر میکنند، میچرخند و میپیچند و تو را به من  میفشارند، میچرخند و میپیچند و من ترا بیشتر لمس می‌کنم، تو کبود تر میشوی و من عاشق‌تر.

مقصر خود تو هستی‌.... تا قبل از دیدن تو نه دستهایم می‌چرخید، نه کش می‌آمد نه میپیچید...

 

نظرات ()



PaRaSiTe
نویسنده: Oracle - سه‌شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٠

زمان به حدی سریع می‌گذره که می‌خوام بپرم دو دستی‌ محکم بگیرمش ببندمش به گوشهٔ مبل قول آسای اتاق...

چه فکری میکردیم وقتی‌ خریدیمش؟ چن تا درخت بیچاره رو برای ساختن این هیولا قطع کردن؟؟؟

--------

بعد ۱۰ سال سوار سرسره شدم.... عالی بود...

--------

میخوام بنویسماا، اما کله‌ام زیادی هوا خرده، خالیه خالی‌ ام!

نظرات ()



Backgammon
نویسنده: Oracle - شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٠

 

اورکل شدیدا حواس پرت شده. به حدی که در را نمیبندد، همه چیز را جا میگذارد و ساعت ۲ را ساعت ۱۱ میخواند و تعجب می‌کند که وا‌؟ تازه شد ۱۱؟

حجم قهوه بسی‌ بالا رفته و به قهوه ی بدون کافین لب نمیزند.

کمی‌ از خودش دلگیر است و کمی‌ هم بی‌ حوصله

 

اورکل بازی می‌خواهد

منتظر رسیدن هم بازیش است... میخواهند ساعت‌ها تخته نرد بازی کنند و اورکل هی‌ ببازد، و هی‌ خوشحال شود، و دوباره ببازد

.....

 

قانون ۱۲: فاصلهٔ بین نوشتها اگر بالای یک ماه شود یعنی‌ خیانت به خود اورکل و حبس یک ماهه دارد

.....

شاید تو تخته نرد ببازم، اما هیشکی تو مار و پله و منچ حریفم نمیشه

.....

دلم برای پرده‌های صورتیم تنگ شده، اما بیشتر از اون دلم برای پرده‌های گٔل گلیت تنگ شده.... تو کل دنیا یه خواهر دارم که به اندازهٔ نصف زمین ازش دورم... این هم شد انصاف؟؟؟

.....

ای بابا... این یک بار چیزی برای تو  ننوشتم.... حسادت داره آخه؟؟؟

 

نظرات ()



 
نویسنده: Oracle - پنجشنبه ٩ تیر ۱۳٩٠

بی‌ کار نیستم، اتفاقاً خیلی‌ هم کار دارم، هنوز همه‌جا پره بادکنکه، رو زمین پره کاغذ، ظرفشویی تا سقف ظرف داره، 

مثل شلغم نشستم رو مبل و کتاب می‌خونم، کتابی که ۲۰ بار ( ضربدر ۱۰۰۰) تا حالا خوندمش، کتابی که آخرش هر بار میگم اونقدرا هم جالب و قوی نیست، اما باز میخونمش

نمیدونم چرا

۴ تا مقاله ی گردن کلفت تو ایمیلم هست ، هی‌ بازشون می‌کنم، نگاهشون می‌کنم و میبندمشون، میرم سراغ کتابه

پروژه رو هم که ولش کن.... 

یه جفت گوشواره ی مروارید دارم، هی‌ گم میشن، دوباره پیدا میشن... نمیدونم چرا؟ انگار طلسم شدن که هیچوقت گم نشن

هوا گرم شده، خودم اما کمی‌ سردم

از اینکه دلیل اتفاق‌ها رو ندونم ، خوشم نمیاد، از اینکه نتونم خرابکاریهامو درست کنم هم خوشم نمیاد

معلومه یه چیز خونم کم شده، تو این ماه دو تا کامپیوتر سوزوندم، چند تا ظرف شکستم، لباستو خراب کردم، لباسمو پاره کردم، انگار دستم کج شده!!!

خیلی‌ کار دارم

خیلیییی

از همه بدتر اینه که بعد اینهمه وقت اومدم به گلای وبلاگم آب بدم، دیدم همهچی خشک شده...

کلا نشده گلدون گلی‌ رو بیشتر از یک هفته زنده نگاه دارم

هیچکدوم از انگشتام سبز نیستن

امتحان کردم از دستم بگیر تا انگشتای پام

هیچکدوم سبز نیست

نمیدونم چرا؟

ولی‌ باز هم گلدون می‌خرم، باز هم آرزوی یه باغچهٔ کوچیک رو دارم

یه چیز خونم کم شده، باور کن

نظرات ()



 
نویسنده: Oracle - پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩

صبر؟ من هیچوقت صبر نداشته ام.

صبر من همیشه حوصله‌اش سر میرود و مرا تنها میگذارد.

صبر من وسط کلمات میپرد، حتی حوصله ندارد جمله‌ها تمام شوند، کلمات کلیدی را می‌گیرد و بقیه را دور می‌ریزد.

صبر من هی‌ در فر‌ را باز می‌کند، نمیگذارد کیک پف کند.

صبر من قورمه سبزی را با لوبیای یکمی نپخته می‌خورد، گشنه است خوب!

صبر من امتحان هایاش را هم کامل جواب نمیدهد. خسته میشود ، حق دارد!

صبر من زود نامید میشود.

صبر من عاشق نوروز است.

برای نوروز شدید حوصله می‌کند

مثل کودک ۶ ساله هی‌ بالا و پایین میپرد و لحظه شماری می‌کند و صبر می‌کند و صبر می‌کند. نوروز که رسید، صبر من از نو همان میشود که بود.

نوروز همگی‌ پیروز

 

پی‌‌نوشت.

بیست و هشتمین و اولین نوروز مبارک، برای شما که مبارک باشد، برای من هم مبارک میشود

نظرات ()



 
نویسنده: Oracle - پنجشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٩

 

هنوز که بیست و چند ساله شدم نمیتونم دلیل اعدام رو بفهمم. اگر کشتن گناهه کسی‌ که صندلی‌ رو از زیر پای قاتل میکشه هم قاتله.

کوچیک که بودم عاشق فیلمهای تاریخی‌ بودم، فیلم هایی که  پر از جلاد بود و من همیشه از بابا می‌پرسیدم که چطور  کسی‌ تصمیم میگیره که جلاد بشه؟

یه مدت هم گیر داده بودم به جنگ ...می‌گفتم چطوری سربازا همدیگرو میکشن
؟ مگه نمی‌دونن اینجوری همشون قاتلن؟

راستش قضیه دفاع شخصی‌ و دفاع از مردم و مقتول و این چیزا نیست. گیرم رو جلاده.. رو اونی‌ که صندلی‌ رو از زیر پاا میکشه

دلم برای شهلا سوخت... از همون اولش که داستانشو هر روز تو روزنامه می‌خوندم دلم براش می‌سوخت. شهلا که آخر هم کسی‌ نفهمید قاتل هست یا نه. دلم برای لاله هم سوخت.

من زن هستم، عشق زنانه رو میفهمم. میفهمم که لاله چرا سوخت و ساخت ..... و سوخت. میفهمم که شهلا چرا تحمل سوختن رو نداشت. حتا دیوانگی بعدی ناگهانی شهلا راا هم میفهمم. جنون را میفهمم. اما وجود مردی رو که این همه سنگدل بود نمیفهمم. مردی که شاید هیچوقت عاشق نبوده ولی‌ دو عاشق به پایش سوختند.

برای شهلا گریه کردم. شهلا که آخرین روز زندگیش مرد زندگیش راا دید. مردی که آمده بود تا مرگ شهلا را ببیند

دلم برای شهلا سوخت

========

 

مدتی‌ بود که سکوت می‌کردم، حرفهای من و تو جای خودش بود، پر حرفیهایم برای تو بودند، بیرون از خونه اما سکوت می‌کردم آنقدر که تبدیل شده بودم به " دختری که حرف نمیزند" . آنقدر که همه با چشمی جستجوگر نگاهم میکردند، هر روز، وارد کلاس که میشدم، سرها برمیگشت، من حتا نمیخندیدم! بله، من! منی‌ که صحبت روزمره ام هم با لبخند هست با صورتی‌ جدی سر کلاس میرفتم، جدی تر بر می‌گشتم، بیشترین ارتباط اجتماعی ام گرفتن در کلاس برای نفر بعدی بود و وقتی‌ میپرسیدند که چرا ساکتی ، راحت می‌گفتم حس حرف زدن ندارم، دلم نمی‌خواهد حرف بزنم.

نمیدونم چرا... نه غمگین بودم نه نگران ....فقط نمی خواستم حرف بزنم.

از دیروز اما دلم خواست  ..... خواستم تا دوباره حرف بزنم،

 

نظرات ()



 
نویسنده: Oracle - جمعه ۱٤ آبان ۱۳۸٩

 

عزیزم، میدونم داری خواب فرشته‌ها رو میبینی‌، اما اگه الان از خواب بیدارت نکنم، دیگه نمیذاری تا شب درس بخونم،  هرچند اینا بهونس، اصلش اینه که دلم برات تنگ شده

----------

برای اولین بار سریال "قصه‌های مجید" رو دیدم، قراره سریال خنده‌دار باشه؟ تو طول کل ۱۲ قسمتش گریه کردم! دلم برای این پسر کوچولوی ساده و دل‌ نازک کباب شد! کودک آزاری از این بیشتر؟؟؟

-----------

همیشه از آدمای دورو بیزار بودم، ترجیح میدم دورم خلوت باشه تا اینکه چند نفر رو دور  خودم جمع کنم که زنجیری پشت سر همدیگه حرف میزنن  و هر بار دور به یکی‌ میفته.

 

نظرات ()



 
نویسنده: Oracle - شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٩

هوم سیک شدم شدید....و تنها راه نزدیک شدن به خونه، google map هست

نظرات ()



 
نویسنده: Oracle - چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٩

 

کار به جایی رسیده که نه جای حروف فارسی کیبورد رو به یاد دارم و نه قابلیت استفاده ی درست از بهنویس رو! این حافظه ی کوتاه مدت اورکل همیشه کار دستش داده... هیچی‌ توش بند نمیشه .... بهترین توصیف براش بزرگراهه.... از نوع شلوغ و پر رفت و آمد....

یادش بخیر.... اول ترم که میشد بدو بدو میرفتم انقلاب کتابا رو می‌خریدم و به زور به یکی‌ دو تاشون تو طول ترم نگاهی‌ مینداختم و آخر سال هم همه رو نو و خوشگل میچیدم تو کتابخونه.... وقتی‌ هم که کتابخونه از کتابای غیر درسی‌ پر میشد، کتابای درسی‌ رو انتقال میدادم به کتابخونه ی بابا!... هم بابا خوشحال بود هم من! اسراف کردم که حالا باید یه کتاب رو ۱۰۰ دلار پولشو بدم و اونقدر بخونم و بخونم و بخونم که از کتاب فقط جلدش بمونه....

کلا اوضاع اینهمه وخیم نیست، اما از اونجایی که اورکل داره تمرین میکنه که کمتر غر بزنه، غرهای اضافی اینجا زده میشه.... و به همین خاطر است که هم تولد وبلاگشو یادش رفت به خودش تبریک بگه، هم ساله نو رو... 

میدونی‌ که خوشحالم.... اولش هم نگران بودم هم خوشحال، اما بیشتر نگران... الان بیشتر خوشحالم.... 

هیچوقت عکس دیجیتالی رو دوست نداشتم... عکس باید چاپ بشه ، بره تو آلبوم، بعد هر چند وقت یه بار آلبوم رو بکشی بیرون و روی تک تک آدما و منظره ها دست بکشی.... عکس مثل دست خط میمونه.... هرچند ناخوانا باشه....

 

نظرات ()



 
نویسنده: Oracle - دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۸

 

وقتی‌ تازه اومده بودیم ایران، بی‌نهایت برام غریب بود همه چیز، ادبیات مردم رو نمی‌فهمیدم، مدت زیادی طول کشید تا اون ادبیات دستم بیاد. از صحبت کردن با افراد جدید گرفته تا حفظ روابط و...

و الان باز با یه ادبیات جدید مواجهم، و بعد از گذشته ۲۵ سال میفهمم که دوست ندارم جایی زندگی‌ کنم که این همه با من غریبه....

و میدونم وقتی‌ دوباره برگردم ایران، اونجا هم باز با من غریب میشه....

شدید از همه چیز دلسرد شدم...

دلم یه باغ توت فرنگی میخواد...

با تو ، بدون کتابها و آدمها و ماشین ها....

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »