وقتی‌ تازه اومده بودیم ایران، بی‌نهایت برام غریب بود همه چیز، ادبیات مردم رو نمی‌فهمیدم، مدت زیادی طول کشید تا اون ادبیات دستم بیاد. از صحبت کردن با افراد جدید گرفته تا حفظ روابط و...

و الان باز با یه ادبیات جدید مواجهم، و بعد از گذشته ۲۵ سال میفهمم که دوست ندارم جایی زندگی‌ کنم که این همه با من غریبه....

و میدونم وقتی‌ دوباره برگردم ایران، اونجا هم باز با من غریب میشه....

شدید از همه چیز دلسرد شدم...

دلم یه باغ توت فرنگی میخواد...

با تو ، بدون کتابها و آدمها و ماشین ها....