وقتی فاصله به اندازه ی فاصله بین دو جعبه می رسد

وقتی فاصله بین دو جعبه را درک می کنم، اما می دانم... می دانم فاصله بین لیوان چای من با لیوان چای تو چقدر زیاد می شود... چقدر زیاد.. و چقدر نمی توانم درکش کنم....

وقتی می دانم دیگر تلالو خورشید را لا به لای چین های صورتی نمی بینم.... می دانستی پرده ها صورتنی اند؟

چند ماه می شود؟

همیشه می خواستم از من به تو به اندازه ی یک قلپ چای داغ باشد... که تمام مجرای داخلی رابسوزاند و پایین رود... بسوزاند.... و چشمانم... چشمانت.... پر از اشک شوند....

جعبه ها را دوست ندارم... اما چسب روی جعبه ها را چرا!‌ همه را تو زدی نه؟

اگر می دانستی دخترکت چقدر دلتنگی ات را خواهد کرد.... حتی از الان... از همین لحظه که نرفته ای...

عزیزم بال های فرشته ها را پس نزن... خواسته ام از آن ها تا برایم از تو خبر بیاورند....

می خواهم بدانم هر لحظه چشمانت چه رنگی دارد.. می خواهم بدانم....