وقتی به اونجایی می رسی که نهایت سهمیه ی شکلاتت یه دونه در روزه، بعد یهو همون یه دونه رو هم ازت می گیرن و سهمیه ی شکلاتت می شه فقط بوی شکلات... البته بوی شکلات و چند تا خرما.... که من نمی دونم خرما اصلا چه ربطی به شکلات داره و چطور می تونه جاشو بگیره....

بعد شبها هم که همش خواب شکلات و خونه ی شکلاتی و یه استخر پر شکلات می بینی..... حالا قار و قور شکم و گشنگی ٢٤ ساعته و تکون نخوردن عقربه ی ترازو هم جای خودشو داره....

الان حتی حس می کنم کیبرد و موس و مانیتور و ... هم شکلاتیه.... الانه که گازش بزنم....

ps.1. خدایا همه ی لاغرا رو چاق کن... همه ی تپل مپلا رو هم مانکن کن...

ps.2. خانومای سانتی مانتال رو می تونم درک کنم .... اما آقاهای سانتی مانتال رو نه....

ps.3. تا حالا فکر می کردم هر چیزی ممکنه هویت خودش رو از دست بده،‌ اما امکان نداره رادیو بی هویت شه.... با این موسیقی های در پیت و مجری های در پیت تر به احتمال زیاد اشتباه فکر می کردم...