زن،با گیسوان پریشان، چشمان گود شده و رنگ پریده نشسته بود.... صدای طنین دار ولی مهربان شده اش در سالن مسجد می پیچید ... سفید بود... با موی بور و جثه ای کوچک.... انگشتان ظریفش می لرزیدند و همچنان با "امیر" حرف می زد... با همان لحن مهربان... انگار خودش را برای امیرش لوس می کرد... انگار می خواست به او بگوید که دوستش دارد... با همان لحن مهربان...

جلوی در ورودی سالن، زنی شیک پوش، قبل از ورود چادرش را درست می کرد... نگین ها وپولک های مشکی شالش را جلوی سینه اش انداخت... انگشترش را صاف کرد... گردنبدش را بیرون یقه اش انداخت.. کفش هایش را چک کرد و وارد شد.... چشمانش ناگهان حالتی مصنوعی گرفت ... لبانش بغض دار شدند... جلو آمد و به زن نشسته تسلیت گفت... زن اما و را نمی دید.... داشت با "امیر" صحبت می کرد... چرخید... به مادر زن نشسته تسلیت گفت... سالن را نگاهی انداخت... دوستش را دید، لبخندی زد و کنارش نشست....

زن نشسته همچنان با "امیر " حرف می زد... قرآن تمام شده بود و کسی داشت صحبت می کرد... زن اما نمی شنید... انگار تمام دنیایش همان صندلی بود و "امیر"

 

PS . دلم بدجوری گرفت... اگه کسی برای همدردی تو این مجلسا نمی آد، چرا میاد پس؟

PS2 . شاید این بارون بتونه شهر رو بشوره.... کاش میومد اداره ی ما رو هم میشست... بدجوری شستن می خواد.... هر چند بعضی جاها ~ بعضی افراد ~ هیچ وقت تمیز نمی شن...

PS3 . امروز صبح تو ماشین داشتم به تصادفا فکر می کردم.. همه نوعش رو داشتیم.... با ماشین... با میله... با اتوبوس.... وسط خیابون... تو پارکینگ.....یادته؟