مي گفتن اون؟ حالا چرا از اون مي پرسي؟

          مي گفتن: همه چيز داشت و هيچي نداشت. وقتي مرد به هر كدوم از بچه هاش يه زمين و يه خونه رسيد

 . ... به هر دو تا دختراش... پسر هم داشت انگار...

 

          مي گفتن: بدجوري وسواس داشت. هيچ كس اجازه نداشت پاش رو تو آشپزخونه اش بذاره . وقتي هم اونقدر پير شد كه ديگه نمي تونست تنهايي زندگي كنه، دختر كوچيكترش مراقبت ازش رو قبول كرد. قبول كرد ، نه اينكه با اصرا ر بيارتش خونه... نه اينكه وظيفه اش رو بخواد انجام بده، اما قبول كرد. حتي اون موقع هم وسواسش رو كنار نذاشت. غذاش رو بايد خودش مي پخت.. يه اجاق كوچيك داشت... يكم بزرگتر از گاز پيكنيكي... غذاش رو روي اون مي پخت... دم كرده هاشو روي اون درست مي كرد.. چاييش رو روي همون درست مي كرد... هيچكس اجازه نداشت به اجاقش دست بزنه....

 

          يادمه هميشه دلم مي خواست بدونم غذايي كه رو اون گاز مي پزه چطوريه... چايي اي كه رو اون دم مي آد چه مزه اي داره.... تو ذهنم اون اجاق رو جادويي مي ديدم ... فكر مي كردم غذاهايي كه روي اون درست مي كنه معجونن.... راستش فكر مي كردم جادوگره.... براي همين نمي ذاره به هيچيش دست بزنيم.

 

          يادمه يه آفتابه نقره اي كوچيك داشت كه هميشه مي ذاشت يه گوشه حياط. از تميزي برق مي زد... به قول عمه ام مثل مرواريد بود. هر وقت آب مي خواست، چه براي دست و رو شستن ، چه براي ميوه شستن، اول بايد مي ريختش توي اون آفتابه! آفتابه نقره ايش براش نقش يه فيلتر رو داشت.. نقش يه دستگاه استرليزه كننده.

 

          همين يه دونه آفتابه هم نبود.. كلکسيون داشت.. براي كاراي مختلف!

 

          يه بار شيطنت كردم.... گشتم از تو باغچه يه عالمه سنگريزه جمع كردم و ريختم تو همون آفتابه نقره ايه بعدشم يه گوشه نشستم منتظر عكس العملش.

يه جيغ بلند كشيد.... تا پنج ~ شش ساعت تو حموم داشت خودش رو مي شست! منم تقصير رو انداختم گردن پسر عمه از همه چي بي خبرم!

 

          مي گفتن تا وقتي زنده بود قبل از هر كاري آفتابه اش رو چك مي كرد، هر وقت هم مي خواست ازش استفاده كنه اوني رو كه توش سنگريزه ريخته بود رو لعنت مي كرد !... با اين حساب اساسي جهنمي ام!

 

          يادمه سوراخ گوشواره جفت گوش هاش پاره شده بود. با اين حال كنار اون پارگي يه سوراخ ديگه كرده بود و بازم تو گوشش گوشواره مي انداخت!

مي گفتن پارگي گوشها بخاطر سنگيني گوشواره ها بوده. همه مي دونستن كه چقدر طلا دوست داره. يادمه تو اوج پيري اونقدر النگو تو دستش مي كرد كه به سختي مي تونست دستاشو تكون بده.

 

          يه بار با سه چرخه اونقدر دور حياط چرخيدم كه سرم گيج رفت و با سرعت افتادم تو باغچه گل سرخ ها! همه جاي بدنم پر تيغ شده بود... بدجوري زخمي شده بودم... هنوز زخم زانوم يادمه!

مامانم بعد از بستن زخمام هر كاري كرد نتونست آرومم كنه!

اما وقتي اون اومد تو اتاق حسابي جو عوض شد

با وجود پيريش( اون موقع حدود 75 سالش بود) شروع كرد به بشكن زدن  شعر خوندن.. اونقدر كه درد پاهام يادم رفت و منم با دست زدن همراهيش كردم

 

          اما بغلم نمي كرد.. هيچ وقت! وسواسش اجازه نمي داد.... بچه ها رو منبع ميكروب مي دونست... وسواس رو به دخترش هم منتقل كرد... هنوزم مادر بزرگم نمي ذاره كسي ظرفاشو بشوره!

 

          يادمه وقتي مرد تا مدتها بين دختراش سر ميراثش دعوا بود... يادمه مادر بزرگم مي گفت: من داريش رو كردم! ( من ازش نگهداري كردم) معلومه كه سهم بيشتر بايد مال من باشه!... من نمي فهميدم.. هنوزم نمي فهمم ... آدم نمي تونه نسبت به مادر خودش انقدر بي اعتنا باشه!.. دختراش هم يه جورايي به خودش رفته بودن.

 

          از آخرين باري كه ديدمش 8 سالي مي گذره...دو سال قبل از فوتش. اين اولين باريه كه ياد اون پيرزن وسواسي... اما شاد و عجيب افتادم... بيشتر از اين كه نوشتم هم

چيزي ازش نمي دونم... 

اميدوارم اون لعنتش از ته قلب نبوده باشه!