وای از آن‌ روزی که خود را انسانی‌ خوب میبینی‌ و بعد چیزکی تو را یاد می‌آورد که چقدر گناهکاری

اورکل گناهکار را کجای دلم بگذارم

بی‌ کاری به اورکل نیامده است

........

آنقدرها پیر نیست، فقط کمی‌ !  تند تند نماز میخواند، گاه میبینتت و گاه نمی‌خواهد ببینتت، هر آنچه مطابق خواستش یا تفکّرش نباشد را سریع اعلام می‌کند، چه در ظاهر ، چه با کنایه‌ای سوزاننده. حس می‌کنم از من خوشش نمیاید اما..... با نمک است! 

.......

باز عاشق شدنم را دوست دارم.... عشق ممتد بی‌ معناست! دوست دارم هی‌ عاشق شوم، دوباره عاشق شوم، باز عاشق شوم، باز هم عاشق شوم....

باز هم....

.......

چند وقتی‌ بود دستم به قلمو نخورده بود، ایدها تو ذهنم شکل می‌گرفت، گل‌  میکرد، بزرگ میشد، میشکفت، فراموش میشد، جایگزین میشد، اما قلمو با دستم قهر کرده بود

آنقدر که افتادم به جون گوشه ی میز کوچکمان که ضربه ی بدی خرده بود و انگار داشت سفیدی دندانهایش را به رخمان می‌کشید..... دندانهایش را با قهوه‌ای دو درجه روشنتر رنگ زدم. مطمئنم دندانپزشکش را عوض خواهد کرد

.......

دوباره کتاب می‌خوانم.... خوشحالم

........