عروسک خیلی خوشگلی بود. تموم طول راه داشت برای مامانش تعریف می کرد... ازش پرسید: برام می خریش؟

مامانش اما تو فکر مهمونی شب بود... همینجوری جواب داد: آره.

فردا تو راه  مهد کودک از جلوی مغازه رد شدن... به مامانش گفت: بریم بخریم؟ تموم شب از شوق یه عروسک نو و خوشگل نخوابیده بود...

اما مامانش گفت: تو که این همه عروسک داری... نه!

یهو دلش پر غصه شد... تو مهد کودک ساکت بود.... وقتی رسید خونه، تند رفت تو اتاقش، یه گوشه نشست ، زانوهاشو بغل کرد، زد زیر گریه....

 تو دلش گفت: هیچکی منو دوست نداره....

 


 

اونقدر اصرار کرد که همه اهل خونه کلافه شده بودن.

می گفت: من تا حالا یه بار هم جشن تولد نگرفتم!... این بار رو می خوام بگیرم... می خوام دوستام رو دعوت کنم.

باباش گفت: باید فکر کنم... مامانش گفت: حالا که چند ماه مونده! ... قند تو دلش آب شد. " باید فکر کنم" خیلی بهتر از "نه" بود... تو دلش گفت: امسال یه جشن تولد عالی می گیرم...یه کیک گنده با 12 تا شمع... یه مهمونی عالی... تا دو ماه همش داشت نقشه می کشید ... از همه چی بهترین رو می خواست.... با دوستاش هم کلی برنامه ریزی کردن...

دو هفته دیگه تولدش بود....

بابا از کجا می دونست براش یه سفر فوری پیش میاد؟.... از کجا می دونست که به پول احتیاج داره؟.... تازه بهش قول نداده بود که!

وقتی به مامانش گفت: بریم کیک رو انتخاب کنیم، مامانش گفت: نه!

بغضش گرفت... رفت تو اتاقش و در رو بست... زانو هاشو بغل کرد و زد زیر گریه... تا یه هفته با هیچکس حرف نمی زد ...

 با خودش می گفت: هیچکی منو دوست نداره....

 


 

با دوستاش قرار گذاشته بود روز آخر، بعد از آخرین امتحان، همه با هم برن گردش.... کلی برنامه ریزی کرده بودن... قبل امتحان رفت از مامانش اجازه بگیره... اما مامانش گفت: نه!

رفت امتحان رو داد... خیلی هم بد داد... بعد از امتحان بچه ها گفتن بریم؟ اما اون گفت: من نمیام. پرسیدن چرا؟ گفت: مامانم نذاشت!... مسخرش کردن... یا با دلسوزی نگاهش کردن.... بچه ها رفتن...

تو حیاط مدرسه تنها موند...

رفت خونه...

 در اتاقش رو محکم بست... زانوهاش رو بغل کرد و زد زیر گریه...

 تو دلش گفت: هیچکی منو دوست نداره....

 

 


 

عروسی دوستش بود.... اون و دوست صمیمیش هم دعوت بودن...  خوب نمی شناختنش... اما تصمیم گرفتن که با هم برن ... یه هفته رو لباس وقت گذاشت... حسابی ست و با کلاس بود... رفتن عروسی... اولش هم چی خوب بود... اما یکم که گذشت از اوضاع خوشش نیومد...  کم کم تحمل جو براش سخت شد... چیزهایی می دید که تا به حال ندیده بود....

 به دوستش اصرار کرد که: بیا بریم!... اما دوستش گفت: نه!

یه آژانس گرفت تنهایی برگشت خونه ... همه خواب بودن... یواش رفت تو اتاقش... در رو بست... زانوهاش رو گرفت تو بغلش ... پتو رو کشید رو سرش.... زد زیر گریه...  چرا کسی بهش نگفته بود نباید بره؟....

 با خودش گفت: هیچکی منو دوست نداره.....

 


 

همه مغازه ها رو گشته بود... برای یه کادوی خوب... تو دلش گفت: یه چیزی که لایقش باشه.... یه هدیه عالی....

کل خیابون رو گشت.. دو سه بار.... یکم نا امید شد....

فکرکرد: اول ناهار می خورم، بعد دوباره می گردم.... داخل رستوران شد.... چشمش بهش افتاد... اما "تنها" نبود...

گرم صحبت بود.. معلوم بود یه "آشنا"ی قدیمیه.... بیشتر از "آشنا"....

اشک چشماش رو پر کرد... حتی نرفت بپرسه که اون کیه.. یا اینکه اونجا چی کار می کنن....

اولین تاکسی رو تو خیابون نگه داشت و رفت خونه....

 تو خونه هیچکس نبود.... رفت زیر دوش... آب رو باز کرد و با صدای بلند زد زیر گریه....

 تو دلش گفت: هیچکی منو دوست نداره

 


 

گریه رو خوب بلد بود.... شک و تردید رو هم همینطور.... حساس بود.... زود ناراحت می شد.... دوست نداشت "نه" بشنوه.....  بلد نبود بپرسه " چرا؟"

 


    Ehem... don't take it too serious ... I'm practicing writting.