هوا سرد و خيس بود. باران مثل سيل از آسمان مي باريد. تنها اميد پناهگاهي بود زير زمين، يك چاه حفر شده ي تو در تو كه هيچ كس نمي دانست كي ساخته شده . كسي هم سعي نمي كرد كه بفهمد... مي گفتند خانه ي ابليس است... مي گفتند وقتي خدا منشا پليدي را از بهشت بيرون انداخت، ابليس آنجا افتاد. براي فرار از آفتاب سريع آن پناه گاه را حفر كرد و از زير زمين سعي كرد بر انسان تسلط پيدا كند... نقطه مقابل نوري كه از بالا به انسان تسلط داشت . و انسان اگر ذره اي از خود بي خود مي شد، لحظه اي خود را فراموش مي كرد، تبديل به عروسكي مي شد كه از بالا و پايين به نخ هايي وصل بود.... نخ هايي كه از دو طرف كشيده مي شدند... اين وسط چيزي به انسان نمي رسيد... آن قدر كشيده مي شد كه ستون مهره ها از كمرش بيرون مي زد.. مفصل ها از هم باز مي شدند و انسان فقط دردي كشنده را حس مي كرد.

هوا سرد و خيس بود و تنها پناه گاه همان حفره زير زميني بود...

در آن لحظه و آن مكان، هنوز انسان ها وجود داشتند. هنوز خود را به نابودي نكشانده بودند.... اما فاصله زيادي هم با نابودي نداشتند.

ابليس تنهايي را دوست نداشت و در آن پناه گاه بد بو و تاريك زياد خوش نمي گذشت. تصميم گرفت زياد شود. مثل تقسيم سلولي... بدنش را از دو طرف آن قدر مي كشيد تا دو قسمت مي شد و در طي چند روز هر  قسمت نصفه ي ناقص خودش را مي ساخت

ابليس از اول زشت نبود. ترسناك بود، امادر ظاهر زشت نبود.. فرار از تنهايي او را زشت كرد... تقصير خودش بود. راه هاي ديگري هم براي تنها نماندن بود... او سخت ترين راه را انتخاب كرد

هنوز بيشتر از چند هزار سال نگذشته بود كه ابليس به اندازه ي تعداد انسانها موجودي شبيه خودش ساخت. يك شبه ابليس كه وجودش پليد ي محض بود. اما با قدرتي كمتر.

و انسان با طناب هاي بيشتري از پايين كشيده مي شد.

فقط يك لغزش كوچك كافي بود كه يكي از شبه ابليس ها طنابي پرت كند...

هوا سرد و خيس بود و تنها پناه گاه همان حفره زير زميني بود...

 اگر انسان هنوز هم باران را دوست داشت... همان طور كه طبيعتش نسبت به آن ابراز علاقه مي كرد ، هيچ وقت از باران فرار نمي كرد و به آن حفره كشيده نمي شد. اگر انسان فقط ثانيه اي به خود توجه مي كرد، حتي اگر قدرت طنابهايي را كه از بالا فشاري هر چند كم به شانه هايش وارد مي كردند را حس مي كرد هيچ وقت آنقدر احساس بي امنيتي نمي كرد.

اما خب انسان هنوز طبيعت ماجراجو را داشت. طبيعتي كه مجبورش مي كرد خودش را به خطر بياندازد.. خودي كه ديگر آنقدر ها هم وجود نداشت. سايه اي بود در تلاش براي محو نشدن.

درون حفره اي كه از ديوارهاي سرد و لجزش آب - يا مايعي شبيه آب- مي چكيد... درون حفره اي كه نه رنگي را مي شد تشخيص داد و نه از ميان آن بوي بد و اشباع شده  مي شد بوي جديدي را حس كرد، انسان دنبال چه چيزي بود؟

هوا سرد و خيس بود و تنها پناه گاه همان حفره زير زميني بود...

از درون تونل ها ي تو در توي پناه گاه  فقط صداي ناله و هيس هيس ميامد... مثل صداي مار گرسنه اي كه به انتظار طعمه بود. شبه ابليس ها از روش دردناك توليد مثل خسته شده بودند و در انتظار طعمه بودند... براي ابداع روشي جديد. و انسان در زماني اشتباه، در مكاني اشتباه، دنبال غريزه اي حياتي بود كه اگركمي قوي تر مي شد ، مي توانست نجاتش دهد. دامها را نمي توانست ببيند تاريكي فقط حس لامسه را برايش گذاشته بود... حسي كه در هر نسل با ژني ضعيف تر به نسل بعدي منتقل مي شد و در آن زمان به ضعيف ترين حد رسيده بود...

و انسان بدترين راه را براي آسايش انتخاب كرد. او از واقيت فرار كرد...

هوا سرد و خيس بود و تنها پناه گاه همان حفره زير زميني بود...

 درون آن تونل هاي تاريك تخيلش چمن هاي سبز را ساخت و درخت هاي بلند را

صداي هيس هيس تبديل به آواز پرنده ها شد و تخيل قوي انسان حتي آن بوي بد را هم از بين برد و بوي خاك تازه باران خورده و چمن هاي تازه كوتاه شده شامه ي انسان را پر كرد

بچه هاي تازه متولد شدند اما آنها هم زشتي ها را نمي ديدند چون از ابتدا بدون چشم و با همان تخيل قوي متولد مي شدند

انسان از وجود آن دنياي بالاي حفره ديگر خبر نداشت... او دنيا را همان چيزي كه مي خواست مي ديد.

 و دنيا خلاصه شد به بهشت و آن حفره...

 بهشتي خالي كه منتظر بود اسرافيل شروع به دميدن كند تا پر شود و حفره زيرزميني اشباع شده از انسان كه روز به روز بر تعدادشان افزوده مي شد.

و در آن شرايط بود كه  انسان براي دوري از كارهاي بد،  خودش را از جهنم مي ترساند.....