آنچه به ديد می آيد و

آنچه به ديده می گذرد

 

آن جا که سپاهيان

                        مشق قتال می کنند

گستره ی چمنی می تواند باشد

و کودکان

            رنگين کمانی

رقصنده

         و پر فرياد

 

                  

              شاملو

 

 

 

گاهي اوقات آدم به سكوت احتياج داره... فرار از سر صدا... فرار.. حتي از صداي خودش

گاهي اوقات هم آدم مي خواد از تنهايي هاش فرار كنه

اما كم پيش مياد حسي كه فرار توش نيست....  حتي صدا هم توش نيست... يه جور مكاشفه

انگار تو يه حجم زياد آب شناور باشي... حجمي كه نه جلبك و خزه داره نه ماهي هاي رنگي.. نه لاك پشت نه مارماهي...

يه حجمي كه انگار منبع نور سفيده حسش مي كني، چون جريان داره.... از بين انگشتا.. لاي موها.. حجوم آب رو حس ميكني... نور چشمات رو مي زنه... سرت هم توي آبه.... دور از سطح آبي.... . اما اون زير احتياج به هوا نيست

انگارهر چند وقت يه بار خدا زمان رو متوقف مي كنه و انگار تو هم آبشش داري.... يهو دلت مي خواد مثل ماهي ها دهنتو باز و بسته كني.... دستاتو تكون مي دي و سكون توقف رو بهم مي زني.... زمان رو مجبور به حركت دوباره مي كني

همون گاهي موقع هاست كه بعد از سالها حس بي گناهي بچگي مياد سراغ آدم....  اون بي گناهي اي كه با يه دروغ كوچيك اونقدر لپاتو سرخ مي كرد كه همه رازتو مي فهميدن.... اون موقع ها كه يه صندوقچه داشتي پر از گنج... گنج هايي كه هر كي مي ديد مي ريختشون بيرون.... اون موقع ها كه جيبات پر بود از چيزايي كه هيچكي نگاهشون نمي كرد و دهنت هم پر شكلات!

پلك مي زني... مي خواي تو اون حجم سفيد ديدن رو تجربه كني... اما ديدن چه فايده داره وقتي تنها محرك با لمس حس مي شه؟

همين موقع هاست كه حس ميكني وجود داري...

 كه مي فهمي جاي تو توي اين سكون نيست...

مي فهمي تو هم بلدي داد بكشي... مي توني اگه بخواي رنگها رو ببيني... يادت مي افته كه فقط سفيد قشنگ نيست... كه همه چيز مثل لمس آب لطيف نيست... كه حتي گاهي اوقات زمين خوردن هم مزه مي ده.

شنا بلد نيستي؟ مي خواي سرتو از آب بياري بيرون اما نمي توني؟

تقلا كه فايده نداره... فكركن دختر.... الكي آرامش آب رو بهم نريز... الكي سر و صدا نكن...

خودتو بسپار دست آب... ازش نخواه كه ببرتت بالا، چون به حرفت گوش نمي ده... اما خودتو بسپار بدستش ... سبك شو.. سبك سبك.... اونقدر كه آروم آروم خودت بياي روي آب....

كم كم آب گرم مي شه... نور جديدي رو حس مي كني... نوري كه ديگه سفيدي محض نيست... صداي پرنده ها مي آد... همون صداي گوش آزار مرغ هاي دريايي....

تا چند دقيقه ديگه بر ميگردي... لحظه شماري نكن... ممكنه ديگه اينجا رات ندن... خداحافظي هاتو بكن..

دفتر خاطراتت رو نياوردي برات چند خط بنويسم؟ اشكالي نداره.. يه مشت آب با خودت ببر... بزارشون تو چراغ نفتي.... نور از فيتيله مياد بالا و روشن مي شه.. نيازي به كبريت نيست.. اگه تو آفتاب نذاري هيچ وقت هم تموم نمي شه....

حواست باشه.. اون بالاها هوا سرده ها... با اين لباساي خيس يه باد كه بياد سرما مي خوري...

برام نامه بنويس... بده يه لاك پشت برام بيارتش اين پايين... توي اين حجم سفيد يه لاك پشت سبز ديدن از شكلات هم شيرين تره!