انگار سالهاست كه اينجا نشستم

 

اينجا.... بكر و دست نخورده.... حتي طبيعت هم اينجا رو نديده

اينجا مركز زمينه .... محل سقوط .... محل پرواز.... پرواز؟ نه... فكر نكنم.... پرواز نه ؛ همون سقوط

 

و مي سازمش ... با نگاه.... دور تا دورم.... همه ي چيزهايي كه مي شناسم.... همه رو .... كتاب ها.... رنگ ها... تو!

 

حتي اونو هم مي سازم.... هموني كه به زور نگهش داشتم يه گوشه تا ثابت كنم من مثل بقيه نيستم

 

به كي ثابت كنم؟ مثل يه هاله اون كنار وايستاده و دست تكون مي ده.... سايه ها قاطي مي شن.... و اون مثل يه هاله ي خط خورده مي شه.... ديگه صحنه ي قشنگي نيست.... اما از كي دوست داشتم اونو قشنگ ببينم؟

 

ديگه فقط اون نيست كه بهم خورده.... انگار همه چيز داره مي چرخه.... همه ي چيز هايي كه ساختم... حتي تو...

 

دست دراز مي كنم.... مي خوام بگيرمشون.... هاله ها با هم قاطي مي شن.... تو هم گره مي خورن.... محو مي شن.... همشون محو مي شن... حتي تو

 

و اينجا دوباره بكر مي شه... بكر و دست نخورده

محل پرواز؟ .... نه... محل سقوط.... سقوط از بي گناهي... براي هزارمين بار

 

نمی سازمش.... ديگه نه.... نمی ذارم هيچکس... حتی تو زمين بکر منو دست بزنه

برای ورود بايد بکر بشی....