دستهايش را كشيد...قوس داد... تاب داد

چروك هاي روي دست ها مثل شيار هاي چوب درختان مرده بود.... حتي مرده تر

مرگ در اعماق وجودش خانه كرده بود

مي فهميد ... مشكلي نداشت

مرگ دوست خوبي بود كه رهايش نمي كرد... فقط منتظرش مي گذاشت

اما دست ها... دستها نمي فهميدند

منتظر باران بودند.... آنقدر ضخيم شده بودند كه قطره هاي باران قادر به نفوذ نبود... اما دستها همچنان كشيده مي شدند.... قوس مي زدند و تاب مي خوردند

روزي كه آمد هوا سرد بود.... دستها هم يخ كرده بودند

مي گفت بايد برف بيايد... حتما مي آيد

دستها را كشيد و تاب داد

او آمد... تنها بوسه اي روي هر دست جا گذاشت و بعد برف باريد...

پوست ترك خورده افتاد... هنوز مرگ در دل خانه داشت... هيچ چيز عوض نشده بود....  فقط دستها آن دستها نبودند.... لطيف شده بودند و سبك

او رفت...

دستها مقاومت کردند.... پوست هاي خشك شده را مي كندند

....

دوباره خشك شدند و چروك خوردند....

اعماق وجودش لبخند زد....