شب برای آسمان زيادی کرده بود... آن قدر که ستاره ها جايی برای خود نمايی پيدا نکردند.

آن قدر که شب در دور دست به زمين می رسيد.... درست مثل دريا....

حجمی از شب برداشت و بين دست هايش گره زد...انگشتها کبود شدند و دردناک.... اما مهم نبود.....  حتما در زندگی بعدی اش نقاش می شد.....

 

p.s 1 می خواستم يکی از قانون هامو برات بيارم.... اما من کی خودم پايبند قانون بودم که بخوام تو باشی؟

p.s 2 خوابيدن بعد از چند روز بی خوابی خيلی می چسبه... حتی اگه اجباری باشه... تو اين چند روز چند تا بسته کبريت تموم کردم؟

p.s 3 بدم مياد وقتی يکی بهم می گه حالم بده..... يادت باشه هيچ وقت اين حرف رو بهم نزنی... من حالم خوبه... تو اگه مردی به قانون ها احترام بزار!

p.s 4 می دونم از دستم ناراحتی.... يا حتی عصبانی... اما خودمونيم... منم تو عصبانی کردن استعداد دارم.... الان تو را ناراحت کردم.... الان ته دلم گفتم آخيشششش....... اما هر دومون می دونيم اونی که آخر سر از ناراحتی باز بی خواب می شه کيه....

p.s 5 امروز همه باهام كل انداختن غير از حراستيه.... شايدم خودم پاچه می گرفتم... نمی دونم....