دستهايش را بالا گرفت

بالاتر

آنقدر که نوک انگشتانش ستاره ها را لمس کنند

با خود گفت... حتما دستهايم می رسد

می خواهم خدا دستهايم را بگيرد

انگشتانش را تکان داد

گفت خدا که دستهايم را ببيند آنها را می گيرد

خدا دستهايم را می گيرد و  مرا طرفش می کشد

پاهايش سست شدند

ترسيد

پاها هم خدا را می خواستند

می خواستند اول لمس شوند

قلب ايستاد

تير کشيد

قلب گفت يا من يا هيچ کس

قلب گفت اگر من نَتَپَم خدا از کجا گرمای عشق را لمس خواهد کرد؟

لب ها لرزيدند

گفتند خدا روح را با بوسه می خواند

می خواهيم اول لمس شويم ... اگر اول باشم مستقيم خوانده می شويم

چشم سياهی رفت

می گفت حاضر است نبيند اما لمس شود

دلش گرفت

قلب ايستاد

شانه ها لرزيدند

کمرش خم شد

بدن لرزيد و به زمين افتاد

و هنوز نوک انگشت اشاره ، خودش را به بالا می کشيد

و خدا فقط بوسه ای نثار انگشت کرد

از آن پس انگشتش راه را نشانش داد...

 

ps ۱: سعی می كنم تا آخر امتحانا ديگه آفتابی نشم.... برام دعا كنيد طبق معمول هيچی نخوندم

ps ۲: چند وقتيه اوراكل دلش گرفته.. ديگه داره كار دستش ميده.... اگه خواستين برای دلش هم دعا كنيد

ps ۳: من a friend رو نمی شناسم... می تونی خودت رو معرفی كني؟