ديشب در خواب راه مي رفتي و صداي جير جير تخته هاي چوبي كف زمين، آرامش شب را به هم مي زد... و تو همچنان راه مي رفتي

تو... تو با آن خواب سبكت كه حتي با صداي بال پروانه در هم مي شكست، ديشب آرامش را به هم زدي

و صبح... هيچ به ياد نداشتي...

ديشب پنجره ها را باز كردي و اجازه دادي باد پرده ها را بيدار كند
در ها را باز گذاشتي
حتي چراغ ها را هم روشن كردي

و صبح... وقتي در اتاق خاليت بيدار شدي.... همان اتاقي كه باد به غير از ديوار ها با خود به يادگاري برد، هيچ نمي دانستي كه چه شده

و صبح .... هيچ به ياد نداشتي...
و صبح .... هر چه كردم، حرفم را باور نكردي....