بخت از دهان دوست نشانم نمی دهد

   دولت خبر ز راز نهانم نمی دهد

   از بهر بوسه ای ز لبش جان همی دهم

   اينم همی ستاند و آنم نميدهد

   مردم در اين فراق و در آن پرده راه نيست

   يا هست و پرده دار نشانم نمی دهد

 

 

 

   من هنوزم تو  حاشيه مي چرخم....يه حاشيه مستطيل لاكي رنگ... دور يه زمينه مسي با گلهاي سنتي ....

حاشيه لاكي... قرمزش خيلي تنده... اما مشكي هم توش هست.... حجم رنگ سياه توش زياده ... اما با اين حال قرمزه از توش جيغ مي كشه

   انگار مي خواد از تو حاشيه در بياد...

   بابا چه خبرته؟ تو كه رنگ زمينه هم هستي....

اسمت فقط در حد اصطلاحه...  وگرنه خيلي بيشتر از حاشيه اي... كادري.. قابي... قدرت داري... محدود مي كني.... قالبي....

   رنگ زمينه ي نقش وسط هم كه هستي....

   ديگه چي مي خواي؟

   نه زود كثيف مي شي.. نه لك مي گيري

   خب آره... طرف دارات دارن كم مي شن... كهنه شدي.... مي خوان بندازنت كف انباري...

   اما كي گفته كف انباري جاي بديه؟

   يه اتاق تاريك و ساكت.. مي توني بشيني و ساعت ها تنهايي فكر كني. بدون اينكه كسي با پاهاش بهت لگد بزنه.... بوي نمش هم كه نگو... هر بار ياد بارون مي افتي... بارون رو هم كه دوست داري...

   همه اينها رو هم به خاطر رنگ لاكيت نسيبت ميشه... برو  خدا رو شكر كن

   تازه.... تو يي كه منو اسير كردي

   اگه تو نبودي حاشيه نبود.... منو تو حاشيه انداختي و هي دور خودت مي چرخوني....

   چرا مي خواي منو با خودت تو انباري ببري؟... من بوي نم رو دوست ندارم... نم نم بارون رو دوست دارم... من تاريكي رو دوست ندارم.. شب و ماه رو دوست دارم....

   آره .. حق داري.... منم يه جور حاشيه ام... دلداريت نمي دادم... داشتم تو حاشيه مي چرخوندمت... اما عوضش كلي حالت بهتر شد...

   منم به حاشيه عادت كردم....

    دل كندن سخته...

   مي خوام يه لباس قرمز بخرم كه به رنگ لاكيت بياد

   فكرش رو بكن.. حاشيه دور حاشيه بچرخه!....