و در آغاز هيچ نبود
کلمه بود و آن کلمه خدا بود
و " کلمه " بي زباني که بخواندش و بي " انديشه " اي که بداندش چگونه ميتوان بود ؟
و خدا يکي بود و جز خدا هيچ نبود
و با " نبودن " چگونه ميتوان " بودن " ؟
و خدا بود و با او عدم
و عدم گوش نداشت
حرفهايي هست براي گفتن
که اگر گوشي نبود نمي گوييم
و حرفهايي هست براي نگفتن
حرفهايي که هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نميارند
حرفهايي شگفت و زيبا و اهورايي
همين هايند


چراغ ها را خاموش كردي و روي كاناپه روبروي تلوزيون نشستي...
قرار بود يك شب را تنها باشي
با خودت گفتي تنهايي هم بد نيست...
از تو آرشيو فيلم گشتي يه فيلم ترسناك پيدا كردي.... پيش خودت گفتي چه فايده؟ من كه هيچ وقت نمي ترسم...
يكم پاپ كرن.... ميوه... شكلات از هر نوع كه پيدا كردي....
با يه پتوي نرم براي وقتي كه خواستي همون جا بخوابي.....


پنجره اي عريض مشبك.... با شيشه هاي نه چندان تميز و ترك خورده
آسمان سورمه اي تيره است و رعد و برق تنها نشان از نور
باد به قدري تند مي وزد كه انگار فقط قصد بردن دارد...
و زمين مي لرزد
پرده ها در باد مي رقصند و زير نور رعد و برق گاهي، به اندازه ي چند ثانيه رنگ قرمزشان در ذهن مي ماند
تنگ آب هر لحظه به لبه ي ميز نزديك تر مي شود و ماهي قرمز كوچك هراسان دور خود مي چرخد
اينجا كجاست؟
صداي فرياد از دور دست به گوش مي رسد
آسمان بار ديگر مي غرد
پرده ها در هم گره مي خورند
شيشه ها به لرزه در مي آيند و پنجره ها به هم مي خورند
تنگ آب مي شكند....

....برفك....

شايد ترسناك ترين صحنه ي زندگي توست....