ضربان قلبش تند می شد

جهش خون را در تمام رگهایش حس می کرد

دستها داغ شده بودند و انگشتانش لرزان

چشمها بی تابی می کردند

و زمین می چرخید... آسمان می چرخید ... خودش می چرخید

معلق بود... در فضایی بی هیچ انتها... هوا نمناک بود و زمین دور... آسمان هم دور بود... معلق بود

دور شده بود... چقدر دور شده بود