قلمم خیس می شود بس که بین انگشتانم مانده...
دست من دیگر نیست... از انگشتانم هم دیگر انتظاری نداشته باش
کلماتم قدرت به لب رسیدن را ندارند... چه انتظاریست که به انگشتانم برسند؟
کلماتم لای کلماتتت گیر می کنند... ذوب می شوند ... گم می شوند...

ـــــــــــــــــــــــ

دخترک کبریت فروش را دیگر دوست ندارم ... لذت برف بازی را ازم می گیرد
فقط کافیست از زیباییش لذت ببرم.. در سفیدیش گم شوم... کمی با تو برف بازی کنم ... و کمی با خودم
همین وقت هاست که محکم به مغزم می کوبد و می گوید پس من چی؟ دست هایم از سرما کبود شده اند..
دخترک کبریت فروش را دیگر دوست ندارم!

ــــــــــــــــــــــ

پیر شده ای دیگر ... سر هر چیز غر می زنی و ایراد می گیری...
هر چیز را تکرار می کنی ... و دوباره تکرار می کنی...
پیر شده ای...
و دلت از شیشه نازک تر است...
چکارت کنم که این قدر از همه چیز نالانی و با یک اخم من دلت می شکند؟
طاقت دل شکسته ات را ندارم...

ـــــــــــــــــــــــ

یواشکی...
این فقط برای توست... برای وقتی که دلت گرفت
درست مقابل چشمانت یک پری کاشته ام... یک پری با بالهای صورتی ظریف و چشمان درشت قهوه ای..
ازش خواستم هر وقت فاصله ی بین ابروانت کم شد، بوسه ای بر گونه ات بزند