نه عزیزم! نه گلی بالای سرت می کارم ، نه می گذارم کسی رویش راه برود!

نازنینت را نازنین تر می کنم

چشمانت را آرام ببند! تو که دیگر فرشته شده ای... چرا به زمین چسبیده ای هنوز؟

چرا هنوز عطر مریمت را حس می کنم؟

موهایت پر شده اند؟ دیدی آخر وقت برایشان نگذاشتی؟

کاش لااقل تکه ای از قلبت را به من میدادی... نه که قلبم را با خود کامل ببری.

عزیزم! مهربانی را تو به من یاد دادی... چه خوب که همه می گویند دوستم داشتی... دوستم داشتی واقعا؟

عزیزم! محجوب بودی واقعا! چشمانت را چه کنم که هر لحظه نگاهم می کنند... وقتی دستت را می گرفتم ، راه می بردمت... دستم را فشار می دادی اما به زور، برای من راه می رفتی.

مظلومیت چشمانت را چه کنم؟

فرشته بودی ...  

بی تو چه کنم؟

نازنینت بی تو چه کند؟

به قلبش سری بزن! عطر مریمت را هم برایش ببر... مثل امروز من

دوستت دارم... چشمانت را، ابروان پر پشتت را، چانه ی کوچکت را، قد بلندت را و شانه های محکمت را، دستان لاغرت را، کلاهت را، ژاکتت را، همه لباسهایت را، همه ات را...

دوستت دارم

فرشته بودی، فرشته ای