چشمهایت را اگر ببندی و لحظه ای، ثانیه ای ، هوا را با همه وجود فرو بری،‌تازه می فهمی... می فهمی که هر قدر هم که دم و بادم هایت عمیق باشند و کنترل شده، اما این تو نیستی که نفس بعدی را فرو می دهی...خودش می پره توی ششهات...

هیچ چیز دست تو نیست.

انگار تو هم گردویی هستی از تو یه ظرف پر از گردو!

ممکنه دلت سفید باشه یا سیاه... ممکنه تازه باشی یا گندیده... ممکنه کوچیک باشی یا بزرگ... شاید یه جاییت شکسته باشه.... شاید یه بچه با صورت و دستهای کثیف تو رو چند روز تو جوب نگه داشته باشه تا بعد به یه آقا با سیبیلای کثیف بفروشتت... شاید اصلا تو ظرف نباشی و هنوز رو درخت باشی.... شاید اصلا یادشون رفته باشه از درخت بکننت... شاید کلاغه هر روز صبح بهت نوک می زنه... شاید یادشون رفته باشه بچینننت اما خودت از رو درخت کنده شدی و افتای زمین و یکم هم رو زمین قل خوردی.... شاید هنوز داری قل می خوری.... شاید وقتی قل خوردی رفتی زیر یه فیله و لهت کرد... شایدم یه بچه پیدات کرد و خوردت...... شاید افتادی توی گل.... شاید رفتی زیر خاک و بعدش باروون اومد و هی بزرگ شدی و شدی درخت گردو و خودت یه عالمه نی نی گردو داشتی.... شاید پوک باشی... شاید ناقص باشی... شاید یه نصفت نباشه و یه گردوی نصفه ی دیگه بهت چسبیده باشه...شاید روی پنیرا خوابیده باشی و یه پتوی نونی هم روت انداخته باشن... شاید دارن لهت می کنن با یه عالمه گردوی له شده ی دیگه.... شاید قاطی یه ظرف آجیل رو میز باشی... شاید از آجیل پارسال عید تو فریزر مونده باشی...شاید تلخ باشی... شاید ... 

شایدم یکی الان گازت زد و نصفت رو خورد...ا

اما تو نمی تونی انتخاب کنی که کی خورده می شی....

ps1 . اوراکل کتابچه قانون هاشو گم کرده... از یابنده تقاضا می شود در اسرع وقت آن را داخل نزدیک ترین صندوق پست پرتاب کند.

ps2 . اوراکل اینترنتش رو هم گم کرده.