Return To Innocence

من از امشب باز هم همان دختر بچه ی ۴ ساله ام

با همه ی ترس ها و دلهره ها و تپش های سريع قلب.....

/ 9 نظر / 8 بازدید
مولی

آدمي چو پير شود، خوي كودكان گيرد.

Oracle

Id really love someone answers u back @ moly why dont i do it myself? well I guess ur thinkin I cant but Im only doing it in honor of the past

Anonymous

در نهفت پرده شب دختر خورشيد نرم مي بافد دامن رقاصه صبح طلايي را وز نگاه سياه خويش مي سرايد مرغ مرگ انديش.. چهره پرداز سحر مرده ست چشمه خورشيد افسرده ست مي دواند در رگ شب خون سرد اين فرسب شوم. وز نهفت پرده شب دختر خورشيد همچنان آهسته مي بافد دامن رقاصه صبح طلايي را ... موفق باشی

a friend

دختر بچه هاي 4 ساله از چه چيزي مي تونن دلهره داشته باشن؟ يعني هنوز از تاريكي مي ترسي؟ چقدر بازي كردي كوچولو كه الان اينقدر قبلت تند مي زنه؟ موافقم باهات.... نظر "مولي" زياد جالب نيست

آيا قصه ي آن دختر نابينا را شنيده اي ؟ که از خودش تنفر داشت، که از تمام دنيا تنفر داشت و فقط عاشق يک نفر بود. معشوقش. و با او چنين گفته بود: « اگر روزي قادر به ديدن باشم حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم عروس حجله گاه تو خواهم شد » و چنين شد، آمد آن روزي که يک نفر پيدا شد که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد. و دختر آسمان را ديد و زمين را، رودخانه ها و درختها را، آدميان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست. معشوق به ديدنش آمد و ياد آور وعده ديرينش شد : « بيا و با من عروسي کن، ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام » دختر برخود لرزيد و به زمزمه با خود گفت : « اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ » معشوقش هم نا بينا بود و دختر قاطعانه جواب داد: قادر به همسري با او نيست معشوق رو به ديگر سو کرد که دختر اشکهايش را نبيند و در حالي که از او دور مي شد هق هق کنان گفت: « پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »

mahsa

دختر كنار پنجره تنها نشست و گفت اي دختر بهار حسد مي برم به تو عطر و گل و ترانه و سر مستي ترا با هر چه طالبي بخدا مي خرم ز تو بر شاخ نوجوان درختي شكوفه اي با ناز ميگشود دو چشمان بسته را ميشست كاكلي به لب آب تقره فام آن بالهاي نازك زيباي خسته را خورشيد خنده كرد و ز امواج خنده اش بر چهر روز روشني دلكشي دويد موجي سبك خزيد و نسيمي به گوش او رازي سرود و موج بنرمي از او رميد خنديد باغبان كه سرانجام شد بهار ديگر شكوفه كرده درختي كه كاشتم دختر شنيد و گفت چه حاصل از اين بهار اي بس بهارها كه بهاري نداشتم خورشيد تشنه كام در آن سوي آسمان گويي ميان مجمري از خون نشسته بود مي رفت روز و خيره در انديشه اي غريب دختر كنار پنجره محزون نشسته بود

مولی

@ oracle cant u take a joke it's ok.. i no longer post any comment if it hurts! honor? waht honor are u talking about? i dont think anything is left past is gone

دختر بچه 4 ساله.. نماد سادگي و پاكي است.. به a friend: من فكر مي‌كنم، يعني مطمئنم اين جمله كه " مولي " نوشته براي مولانا است. در صحت جمله شكي نيست. " مولي " يعني چي؟ همون مولا ِ خودمون ِ ؟!

a friend

جمله مال هر كي مي خواد باشه، مولي هم هر كي مي خواد باشه، مهم اينه كه بدونه هر حرفي ‌( جمله اي) مكاني داره به من ربطي نداره... اوراكل خواسته بو د جوابش رو بدم كه به نظر من حق داشت ناراحت بشه