داد زدم چار راه ولیعصر... خسته بودم... خیلی وقت بود از آخرین باری که این مسیر رو می رفتم.

وایساد... پیر بود با هیکل نسبتا بزرگ... با صدای بم و خفه گفت :"چاررا ولیعصر؟" سر تکون دادم و سوار شدم... معمولا جلو می نشستم، این بار حس کردم عقب راحتترم...

سرفه های بدی می کرد

سیگارش آتیش زد ... از اون سیگار ارزونای بد بو بود

نفس عمیقی کیشدم و کل بو رو یه جا کشیدم تو شش هام... ترسیدم یادم بره

ترسیدم

..........

می کشمت.... روی کاغذ.... با نوک انگشتام.... می ترسم دخترونه شی..... لطافت مردونه ات رو هیچوقت نتونستم بکشم.... هیچ وقت

..........

 

/ 5 نظر / 7 بازدید
سلام

عوضش من انقدر خوشحالم فارسی دارم میزنم الان! yek hafteh moondeh and I am counting the minutes[لبخند]

فاطمه

هیچوقت از یادت نمی ره مطمئنم .. نظر خصوصی هم داری عزیز

فاطمه

هیچوقت از یادت نمی ره مطمئنم .. نظر خصوصی هم داری عزیز

مولي

سيگار... گاهي اوقات كاري كه يه سيگار با آدم ميكنه، هزار تا دكتر نميتونه بكنه...