وقتی آسمون بشی...

دخترك عاشق ستاره ها بود.... اون دخترك تو قصه ها بود، منم عروسكش بودم...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

يه بار بهش گفتم تو مثل ستاره هايي... حيف نميشه بهت دست زد...

اخماشو تو هم كرد... وقتي اخم مي كرد دل آدم مي گرفت... گفت: چرا نميشه؟ ستاره مال چيدنه!

ناراحتش كرده بودم.... گفتم تو دوري.. دستم نمي رسه!

يه لبخند كوچيك زد.... هميشه مي فهميد كي بايد لبخند بزنه .... گفت مي رسه... اگه خودت آسمون باشي مي رسه.....

 

يه مدت بود گم شده بود.... ممكن بودتا سرم رو برمي گردوندم سايه شو ببينم، يا درست تو خم كوچه گوشه ي دامنش رو ، گاهي اوقات  بوي سيب و هلو .. بوي هميشگيش، اتاق رو پر مي كرد ... يا با يه نسيم خنك از لاي پنجره بهم سلا م مي داد.... اما خودش نبود....

 

از اون اول هم عاشق قايم موشك بود.... يه جاهايي قايم مي شد كه هيشكي پيداش نمي كرد.... يادشون مي رفت كه پيداش نكردن، بازي رو بدون اون ادامه مي دادن ، شده بود ساعت ها بدون حركت قايم شه منتظر يكي كه پيداش كنه.... اونقدر كه خودشم يادش بره تو بازيه....

 

يه بار مثل بچه ها شده بود.... مي گفت من عروسك مثل تو نمي خوام.. باهات قهرم!

مي دونست تحمل قهرش رو ندارم.... گفتم آخه تخت سنگينه نميشه تكونش بديم... زير بار نمي رفت.. مي گفت تو تنبلي! من عروسك تنبل نمي خوام .... . اونقدر بد اخلاقي كرد كه مجبور شدم تخت رو بكشم كنار پنجره.... مي گفت ستاره ها تمام روز رو نور جمع مي كنن كه شبا بتونن ببيننت اون وقت تو پشتت رو مي كني بهشون و مي خوابي؟

 

از همون شب بود كه بي خوابي زد به سرم.... وقتي بهش گفتم خنديد و گفت عروسكا كه نمي خوابن! تازه شدي يه عروسك خوشگل واقعي!

 

يادمه يه شب خيلي گريه كردم.... دليل داشتم اما نمي تونستم بهش بگم.... اون هيچي نمي گفت فقط اشكامو مي شمرد....  نارا حت شدم.. گفتم تو دوستم نداري! حتما يه عروسك نو خريدي.... گفت اگه همينجوري گريه كني شايد بخرم... اما براي خودم نه... يه دونه براي تو تا حرفاتو بهش بزني.....  بعدش گفت الان تو 1389 تا اشك گريه كردي.... .. ستاره ها هر بار چند هزار برابر اين اشك ها رو گريه مي كنن تا شايد يه دونش بيافته رو صورت تو! ....  حقشونه كه بعد از اين همه خستگي صورتت رو اينجور غمگين و خيس ببينن؟

 

هميشه يه راهي داشت كه آدمو پشيمون كنه... هميشه يه راهي داشت ....

 

يادمه اون روز كه قهر كرد شب ابري بود.... ستاره ها هم قهر كرده بودن...

 

منو انداخت زير تخت... گفت حالا شدي مثل بقيه عروسكا... منم دختر بزرگي شدم... ديگه عروسك نمي خوام....

گريه نكردم...

 گفت تقصير خودته اصلا نبايد عروسك مي شدي....

مي دونم، مي خواست اشكامو ببينه ، اما بازم گريه نكردم....

گفت رفتم....

 يه لبخند زوركي تحويلش دادم... لبخند رو از خودش ياد گرفته بودم....

 

گفتم خوب شد.. حالا منم مي تونم برم....

 

 تونستم برم.... حتي تونستم عروسك نباشم .... خاطراتش رو يه گوشه نگه داشتم تا دلم براش تنگ نشه....

 

 اما اون دلش برام تنگ شد... گوشه ي دامنش رو هنوزم از خم كوچه ها مي بينم....

من در blogger

/ 5 نظر / 5 بازدید
a friend

خب ... يه چيزی هست به اسم فراموشی.... اگه فال بين بودم می گفتم تو آدم بی وفايی هستی!.... شايد بگی نه... شايد بگی تو اونو فراموش نکردی اما مشخصه که اون چيزی که برای تو مهمه وجود اون تو خاطراتته برات مهم نيست که الان هست يا نه... به اين می گن بی وفايی... همه ی اينا رو با عروسک توی قصه بودم البته!

a friend

قالب جديد مبارک... اما دوستش ندارم.جون نداره. خشکه!

ريفلاکس

سلام برادر.حس می کنم يه سر گذشت استعاری يه.نه؟!

ol'nick

how could this happpen to meeee,,,,, yr such an untitled person lik euntitled theres no title to explain u

مهسا

قشنگ بود (: چرا کم پيدا شدی؟ کلی رو خط منتظرت بودم ديشب.... يه خبری بده از خودت