وقتی‌ تازه اومده بودیم ایران، بی‌نهایت برام غریب بود همه چیز، ادبیات مردم رو نمی‌فهمیدم، مدت زیادی طول کشید تا اون ادبیات دستم بیاد. از صحبت کردن با افراد جدید گرفته تا حفظ روابط و...

و الان باز با یه ادبیات جدید مواجهم، و بعد از گذشته ۲۵ سال میفهمم که دوست ندارم جایی زندگی‌ کنم که این همه با من غریبه....

و میدونم وقتی‌ دوباره برگردم ایران، اونجا هم باز با من غریب میشه....

شدید از همه چیز دلسرد شدم...

دلم یه باغ توت فرنگی میخواد...

با تو ، بدون کتابها و آدمها و ماشین ها....

 

/ 3 نظر / 9 بازدید
deja vu

از این که دوباره نوشتی خوشحالم... عادت میکنی، زیاد نگران این مساله نباش..

ریفلاکس

هرچند به این غلظت تجربه نکردم هنوز، ولی غربت خیلی به نظرم ترسناکه. آیا همینقدرها ترسناکه جناب بانو اوراکل؟

deja vu

سال نو مبارک زندگیه دیگه.. کاریشن نمیشه کرد